کلوچه خرمایی

مثلا.. اگر برمی گشتیم و با نوار موبیوس چرخ می زدیم توی زمان.. خب.. خب من هیچوقت هیچوقت بهت زشت نمی گفتم. اصلا می دونی چیه بابابزرگ؟ تو از همون روز اول هم طلایی بودی. وقتی می خندیدی و می گفتی بهار بازهم که شبیه بسیجی ها من کشیدی. یا که بهم می گفتی هنوزم متد نقاشی من خیلی کار داره تا بشه به اون پرتره گفت. خب آخه من قبل از اون هیچ موقع نقاش نبودم یا از کسی پرتره نمی کشیدم. ولی از تو می کشیدم. از روی عکس هایی که عکاس اون ها من نبودم. نه ریز به ریز و پرجزئیات. جزئیات ادامه تو رو توی ذهنم می کاشتم و طلایی موهات و عسلی چشم هات نقاشی می کردم. حتی اگر در نهایت شبیه به بسیجی ها هم از آب درمیومدی خیلی مهم نبود. من از تو می کشیدم. مثلا من می دونم توی این عکس انگشت هات نیمه خمیده توی مشتت گرفتی و زیپ سویشرتت اینجا سیب گلوت پوشونده. که زبری اون داره اذیتت می کنه. زیر اون باید تیشرت فلوریدا-میامی من پوشیده باشی. با هیجان حرف می زنی و احتمالا توی فکرت یک ایده خنده دار برای گفتن داری. هیچ حواست به دوربین نیست ولی پشت گردنت عطر وانیل سن لورن داری. اینکه وقتی چشم های تو زیر نور چراغ برق دارن من از رو به رو دیدی به مژه هات ندارم. همون مژه هایی که اولین روزی که برای من از شوپن ساز می زدی اون ها رو دور از پیانو می دیدم و با جیغ می گفتم بهت بابابزرگ!! بابابزرگ!! یعنی می خوای پرواز کنی؟!! اصلا می دونی چیه؟ اگه توی عکس های دوربین من اونجوری نمی خندیدی که مژه هات گم بشن از پشت پلک هات؛ حالا هم کسی بهت پیانیست بسیجی نمی گفت. آقاهه.. نه نه زشت نه. آقاهه مو طلایی.
من تو را تا بیکرانها من تو را تا کهکشانها
از زمین تا آسمانها دوست دارم می پرستم
- چهاردهم آبان چهارصد و دو
غنچه ی دو ساله ی یاسمن. پسرک پیانیست با چشمون عسلی. خوب من. آبان و بهار و اسفند هرسال من. توی این شهر پر از دود.. کی از تو به من نزدیک تر بود؟ تو نور بودی و از نور میومدی با پای سیب توی دستت. من گره پیراهنم توی مشتم می فشردم و با ال استار هایی که دوست نداری عرض خیابون متر می کردم به سمت کوچه ی آغوشت. آخه گفته بودم اگه با ال استار نمی شه رقصید با پاشنه بلندم نمی شه دودید. آخه خندیدی.. گفتی عجب جمله ای. پس آستینم کشیدی؛ موکای من لیز خورد و روی چرم کفشهات چکید. وقتی من می بوسیدی دیگه موهام کاراملی شده بودن و حالا بوی وانیل می دادن. چندتا ستاره باید میوفتاد تا من تو رو پس به فرشته ها می دادم یعنی. گوش چند تا صحنه ی دیگه باید صدای ساز تو رو می شنید تا می گفتم گوش کن شاهزاده؛ پری ها دنبالت اومدن. هر روزی که بلند بلند پای آقای سین پا به پات درس خوندم و گفتی بلند تر بخون. عکسمون تا می کردی و با خودت، توی جیب کتت از این اجرا به اون یکی می بردی. هر روزی که توی خونه سلفژ می کردی و من قرمز از خنده بودم. سه شنبه شب ها من، تو،، ستار و ما، ترافیک تهران. والس تمرین کردن هامون. جیغ جیغ های اول صبحی من دم گوش هات. شب گریه های من پشت تلفن. اون روزی که سر قبر آغاسی رفتیم،، دستهام گرفتی و گفتم پرواز کنیم؟ خندیدی و ما پریدیم. وسط خیابون.. دو قدم مونده به گالری سیامک کج اخلاق.. بابابزرگ من.. بووووووق.

-- این همون شعری بود که زیباخانم من از بیست و خرده ای سال پیش تاحالا برای بابک می خونه
تعظیم کنم و بگم امروز من جا پای مامان می ذارم و برات می خونم
من تو را همچون اهورا من تو را همچون مسیحا
همچو عطر پاک گلها
من تو را با آنچه هستی دوست دارم می پرستم