من تو را تا بیکرانها من تو را تا کهکشانها
از زمین تا آسمانها دوست دارم می پرستم
- چهاردهم آبان چهارصد و دو
غنچه ی دو ساله ی یاسمن. پسرک پیانیست با چشمون عسلی. خوب من. آبان و بهار و اسفند هرسال من. توی این شهر پر از دود.. کی از تو به من نزدیک تر بود؟ تو نور بودی و از نور میومدی با پای سیب توی دستت. من گره پیراهنم توی مشتم می فشردم و با ال استار هایی که دوست نداری عرض خیابون متر می کردم به سمت کوچه ی آغوشت. آخه گفته بودم اگه با ال استار نمی شه رقصید با پاشنه بلندم نمی شه دودید. آخه خندیدی.. گفتی عجب جمله ای. پس آستینم کشیدی؛ موکای من لیز خورد و روی چرم کفشهات چکید. وقتی من می بوسیدی دیگه موهام کاراملی شده بودن و حالا بوی وانیل می دادن. چندتا ستاره باید میوفتاد تا من تو رو پس به فرشته ها می دادم یعنی. گوش چند تا صحنه ی دیگه باید صدای ساز تو رو می شنید تا می گفتم گوش کن شاهزاده؛ پری ها دنبالت اومدن. هر روزی که بلند بلند پای آقای سین پا به پات درس خوندم و گفتی بلند تر بخون. عکسمون تا می کردی و با خودت، توی جیب کتت از این اجرا به اون یکی می بردی. هر روزی که توی خونه سلفژ می کردی و من قرمز از خنده بودم. سه شنبه شب ها من، تو،، ستار و ما، ترافیک تهران. والس تمرین کردن هامون. جیغ جیغ های اول صبحی من دم گوش هات. شب گریه های من پشت تلفن. اون روزی که سر قبر آغاسی رفتیم،، دستهام گرفتی و گفتم پرواز کنیم؟ خندیدی و ما پریدیم. وسط خیابون.. دو قدم مونده به گالری سیامک کج اخلاق.. بابابزرگ من.. بووووووق.

-- این همون شعری بود که زیباخانم من از بیست و خرده ای سال پیش تاحالا برای بابک می خونه
تعظیم کنم و بگم امروز من جا پای مامان می ذارم و برات می خونم
من تو را همچون اهورا من تو را همچون مسیحا
همچو عطر پاک گلها
من تو را با آنچه هستی دوست دارم می پرستم